به
نام خدا
ظاهرش سرد و بی تفاوت
به نظر می رسید . سرش رو پائین
انداخته بود و در امتداد
خط مستقیم نوک کفشش راه
می رفت . آروم به نظر میومد
و به کسی کاری نداشت . سگرمه
هاش کمی توهم بود که نشون
از تفکر داشت . هر چند وقت
یکبار عرق روپیشو نیشو
با دستاش پاک می کرد . هوا
گرم بود . همچنان قدم می
زد گاهی هم از زیر سایه
خنک درخت ها رد می شد ولی
چنان سرد بود که انگار
محتاج خنکای سایه نیست
. موهای نیمه پریشون و ژلی
که برای خالی نبودن عریضه
زده شده ، پیراهنی که گاهی
روشلوار بود و گاهی تو
شلوار ، صورتی که بعضی
وقت ها صاف بود و بعضی اوقات
می شد کبریتو روش روشن
کرد ، کفش هائی که معلومه
با حواس پرتی واکس خوردن
و چشمائیکه مخاطبینش
موزائیکها ، چمن ، آسفالت
یا چاله های حیاط دانشگاه
بود . خلاصه خیلی وقت ها
سوژه ی خنده های زیره به
زیره ی دخترا بود و هدف
نگاههای ترحم یا تمسخر
آمیز پسرا غرق فکر بود
، اما نجات غریقی توکار
نبود ، فریادی هم نمی زد
. به نظر می رسید داره شنیده
هاش رو حلاجی می کند یا
در حال نشخوار فکری ذهنیاتش
.
دغدغه هاش ، دغدغه
های معمول و متداول همه
نبود . زیاد هم استثنایی
نبود . یه بار که می خواست
یه استراحتی به ذهنش بده
تو سلف سرویس باهام صحبت
کرده بود . نمی دونم چرا
با من ؟ شاید بخاطر اینکه
هم رشته بودیم ، یا آنقدر
خسته و پر شده بود که فقط
می خواست حرف بزنه یا شاید
بخاطر اینکه من ریش دارم
!
خیلی عادی شروع
کرد :
- سلام
ـسلام
-رشته ات چیه
؟ -
علوم
- ورودی ؟ - 83
ـ شماچی؟ ـمنم
علومم
…
کمی فکر
کرده و گفت : چرا علوم ؟ منم
خواستم یک کمی صمیمی تر
شم گفتم : پس چند تا ؟ با لبخند
زورکی خودش بهم فهموند
که تیکم خیلی یخ بود . میمیک
جدی گرفتم و گفتم : چون بهش
علاقه دارم فکر می کنم
از بین کاردانی ها بهترینه
. گفت : چرا کاردانی ها ، گفتم
، خب چون وسع رتبه ام نمی رسید . گفت : پس اگه
رتبت خوب بود حتماً پزشکی
می خوندی ؟ گفتم : مسلماً
همین طوره – گفت چرا ؟ چون ، چون رتبه
م بالا بوده ، کلاس اجتماعی
و درآمد پزشکی هم خوبه
و . . .
گفت:پس انتخاب ،
انتخاب آزادانه ی خودت
نیست گفتم : چطور مگه ؟ گفت
: رشته ی علوم رو جامعه برات
انتخاب کرده ، یا اهمال
و سستی خودت . توضیح بیشتر
خواستم گفت : من از بچه های
مهندسی برق دانشگاه شریف
هم پرسیدم چرا برق ؟ اکثراً
گفتند : چون رتبمون خوب
بود . بهترین رشته هم تو
این دانشگاه برقه اومدیم
و مشغول شدیم . کمی فکر کردم
و گفتم : خوب ؟ گفت : بعضی
هاشون هم گفتند چون با
کلاسه ، برد اجتماعی داره
و . . .
یه سؤال ازت
بپرسم راستش رو می گی ؟
شونه ها مو بالا دادم و
گفتم : البته . اگر مرده شوری بهترین
رتبه ی تو دانشگاه بود
و ازکلاس اجتماعی بالائی
هم برخوردار بود و درآمدش هم خوب بود
قاعدتاً باید سعی می کردی
مرده شوری بخونی . درسته
؟
یخ زدم . کمی فکر کردم
و با لبخندی گفتم : شاید
، نمی دونم . گفت : مشکل همین
جاست . ما چرا اینقدر تو
انتخاب هامون تحت تاثیر
جو جامعه ایم چرا نمی شه
تو یکی از انتخاب هامون
اقلاً 80 درصد خودمون سهیم
باشیم . توی کیفش دست برد
و یه پاکت سیگار درآورد
، سیگار و رولبش گذاشت،
فندکو روشن کرد و . . . با اولین
پوک گفت : همین سیگار هم
این روزگار به من تحمیل
کرده اگه توی خانواده
ی مرفه و بی دغدغه زندگی
می کردم ، شاید نمی کشیدمش
. متاسفانه لباسهامون
هم به خاطر مد جامعه می
پوشیم . یه مثال جالب بزنم
مثلاً اگر عبا و قبا و و
لباده و کلاه تو این جامعه عرف بود ، کی
شلوار لی می پوشید ؟ یا
حتی کت و شلوار ؟! ما تو انتخاب
هامون 100 سهیم نیستیم
لحنش
اصلاً به کسانیکه قصد
سخنرانی یا خود نمائی
اجتماعی دارند نمی خورد
. . معلوم بود که از همین دغدغه
ها رنج می بره اون به نوعی
می خواست بدونه چرا نمی
تونه خلاف جهت آب شنا کنه
؟ اصلاً این کار امکان
پذیر هست یا نه ؟ اصلاً کسی تا حالااین
کارو کرده ؟ )رشته فکرمو پاره کرد
: - آقای . . . – بله ؟ - چرا تو مسلمون شدی ؟( توفکر
رفتم می دونستم نسنجیده
نباید جواب داد . نامردی
کردم و سؤالشو با سؤال
جواب دادم ): شما چی فکر می
کنی ؟ گفت نمی دونم فقط
می دونم اگه تویه کشور
اروپائی و غربی بدنیا
میومدی معلوم نبود الان
مسلمان باشی یا نه ؟ بازم
جامعه برات تصمیم گرفته
و چه تصمیم مهمی ؟!! (خیلی
خوشم آمد فهمیدم آدم اهل
فکریه . ظاهرش سرد و بی تفاوت
نشون میداد ولی باطنش
از بی تفاوتی های اطرافیان
نسبت به انتخاب هاشون
رنج می برد . شاید فکر می
کرد که همه خوابند و اون
کمی بیدار شده . ولی چون
دلیلی برای بیدار موندن
نداشت سعی در بیداری دیگران
هم نمی کرد .
صادق
خوندی ؟
- آره
ـ چرا
می گه در زندگی زخم هائی
هست که مثل خوره روح انسان
رادر انزوا می خورد ؟
من
فکر می کنم یکی از همین
زخم ها ، زخم انتخاب باشه
. انتخابی که همیشه با جبر
و اجبار همراه بوده و هست . همش دیگران و
اجتماع و شرایط برات تصمیم
می گیرند و تو در کمال اهمال
و سستی می پذیری و در راستای
همین انتخاب اجباری سختی
و رنج می کشی، عمرت رو می
گذاری و در همین سختی می
میری . مگه غیر ازینه ؟( حالا می دونستم
دردش چیه ولی چون غیر قابل
پیش بینی بود ؛ برای جواب
دادن کمی پام می لرزید
می خواستم بیشتر حرف بزنه
و هر چی می خواد بگه ). گفتم
: نمی دونم شاید گفت : اصلاً
از خدا بی رودربایستی
ترکه نداریم ، یه جا می
گه "خلق الانسان
فی کبد" ((انسان
را در رنج و سختی آفریدیم
))و یه جای می گه : « ان الانسان
لفی خسر » ((بدرستیکه
انسان در زیان است )).
(فهمیدم خیلی
حرف ها واسه گفتن داره
و همشون هم از همین یک کلمه
ناشی می شه : انتخاب . حالتش
مقدس بود ، چون خیلی فکر
می کرد . می شه گفت به یه حالتی
نزدیک به پوچی رسیده بود
، یا شاید هم سر دوراهی
گیر کرده بود . و حالا وقتش
بود که کاملاً بیدار بشه
ولی من آدمش نبودم راه
داشت ولی . . . لازمه رسیدن
به آگاهیش هم همین حالتش
بود آروم بلند شد و پاکت
سیگار تو کیفش گذاشت حلبی
مخصوص غذاشو برداشت و
توی چهار چرخ مخصوص قرار
داد . اومد و دستش رو روشونم
گذاشت و گفت : ببخشید خسته
ت کردم . فعلاً واز کنارم
رد شد : گفتم : استفاده کردم
یا علی . از پنجره ی سلف نگاش
می کردم سرش رو پائین انداخته
بود و زیر آفتاب رها و بی
روح قدم می زد . انگار به
دنبال سایه ش می رفت . ظهر
بود و هوا همچنان گرم ،
بهش خیره شده بودم . انگار
می خواست با تمام وجود
فریاد بزنه :
ای که مرا خوانده
ای راه نشانم
بده .
نظر شما چیه ؟ بهش
فکر کنین ، نظرتونو دوست
داریم چه حامی ، چه مخالف
، چه منتقد |